فریاد صبر ، فریادهای صبرا نامی
آرشیو
دوشنبه 23 آبان ماه سال 1384
چقدر باران نمی بارد ...

 و عرق روی گردن این شهر خشکیده .

امشب تمام زمین را قدم زدم .

دریا می جوشید . و خاک که تب داشت کف پاهام را می سوزاند .

در زیر تنها گلبریشم این شهر باران اتفاق افتاد .

و فکر می کنم یک جایی میان اسکله نوزده ساله شدم .


   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 71912


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زنبوری هستم . انگبین بسیار فراهم آورده.
(نیچه)


درباره ی من